پنج چیز است که تا جمـع نگـردد با هـــم هست خطاط شدن نزد خرد امر محال
قوت دست و وقوفی ز خط و دقت طبــــع طاقت محنت و اسباب کتابت به کمال
گر ازین پنج یکی راست قصوری حاصل نـــدهد فایده گر سعی نمایی صد سال
به آنان که کسالت را بر بطالت گزیده، بدان میگذرانند:
پنج چیز است از ظواهر بنگی ِ تیر:
افتادگی پلک و
افتادگی پَک و پوز و
افتادگی خایـ*** و کی***!!
- بگذریم-
کویری به لب و
پنجمش حمل پنیر.
+ نوشته شده به تاریخ یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 13:25  توسط بهروز
|
می ژُکید در خود می ژُکید درو
انگلی حریف که میزبانش تلف گشته بود
می شکست در خود می شکست درو،
کـَتِ کـَتْ کیتار ِ کـَـــتــَسترُوفی را هدف گشته بود.
+ نوشته شده به تاریخ سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 23:15  توسط بهروز
|
فرار من به توفرار تو به سبزه زار مردانگي
فرار من به اخته زار هر كه اورا غريزه است.
فرار من به تو
فرار تو به سبزه زار مردانگي
فرار گمارده به بيوه زار آنجا كه نامش غريزه است.
فرار تو از تو
فرار من از تو
فرارمان از تو به هرزه زار همه ي آنچه جز غريزه است.
***
فرار من به تو
فرار تو ز نو ...
+ نوشته شده به تاریخ پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 23:42  توسط بهروز
|
نفرت من از تو
طعنه میزند به نفرت معتاد از تَریاک
طعنه میزند به نفرت خر از هویــــج
طعنه میزند به نفرت کودک از عروسک
طعنه میزند ... به عشق تیغ به بادکنک
+ نوشته شده به تاریخ شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 0:47  توسط بهروز
|
گفتی سالهاش بود
کَش همیشه کبود،
فروتن شِکوه های گوشه گذین ِ ریه را به هر کو روبروست
بنگ بنگ
سرفه کرده بود.
تا به گاهش به آلتی آهن میان، کارآمدگــَـردان ِ عالمیان
بیامیخت بــِدو
کزو همیشه کبود
رو در رو با هَرکوش روبروست
اَبَرتفنگ
پس زاده بود.
+ نوشته شده به تاریخ جمعه نهم اسفند 1387ساعت 22:25  توسط بهروز
|
نارنجی
درون شد
هیچ را ندید
دو سه از هزار را سنجید
همه را درید.
قرمز
درون شد
همه را دید
دو سه هزار را سنجید
همه اش بود که از هم بدرید.
سیاه
درون نشد،
پیشتر دیده بود.
+ نوشته شده به تاریخ شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 18:7  توسط بهروز
|
این گفته ام رو به فاصله ی ۵ دقیقه پس از گفتن اینجا به جا مینویسم:
تراوُش دَهَش
رویای خود را
خـَش خـَش
هوش بَرَد از سَرَت که در او چُنان که هست
سَحَر نیابی اش هیچ
دَر بَرَش
گــَــر نیشی نه،
نه بیش خواهد
از هم بَـسـتــَرَش.
+ نوشته شده به تاریخ سه شنبه دهم دی 1387ساعت 23:39  توسط بهروز
|
آبشخور هفت
آخور هفت
خوره هم هفت است
شام و ناهار، یُنجه.
چه گوسفند ِ نــَر و چه مرغ، ینجه.
گوسفند ِ گوسفند خوار، مرغانِ ِ ینجه خوار و
گوسفند ِ انسان خوار
به جان هم افتاده درین ورطه ی زمانی ِ آزگار ِ خطــّی ِ خطا،
از خانه ی زندان پریده به دهان اژدهای دریده
مست ِ گنـــــدْبــُـزاق ِ لجن زار
لا به لا می کنند اژدها را
دندانها.
همان گوسفند و مرغ و انسان و ینجه.
آخور و گوسفند هفت است
فهم و شعور، هیچی.
+ نوشته شده به تاریخ دوشنبه نهم دی 1387ساعت 23:52  توسط بهروز
|
مسئولین شایسته ی تربیت و دانش آموختن به دانشجو، ای دانشمند پروران، خسته نباشید!
+ نوشته شده به تاریخ جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 2:39  توسط بهروز
|
پدیده ای چُنان نابــِگاه
به گاهْ لطمه ای چنین نابــِگاه را چگونه ز سر گذرانیده
رنگ برگشتگی اش را که انگاریم
نادیده،
چهارستون ساختارش لرزید چونان که
پس آنگاه
«دریده» شد.
+ نوشته شده به تاریخ سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 1:8  توسط بهروز
|