برای سودابه
من،
موجود،
این چُنین نیست
که می خواهم
آن چُـــنان است
که می خواهـ ...
ندانم.
یقین دار که ضمیرش ازآن تو نیز نیـــســــت
زیرا که
تو،
موجود،
است،
آن چُـنان که
می خواهـ ...
چت های محکوم به چت شمرده شدن!!
من،
موجود،
این چُنین نیست
که می خواهم
آن چُـــنان است
که می خواهـ ...
ندانم.
یقین دار که ضمیرش ازآن تو نیز نیـــســــت
زیرا که
تو،
موجود،
است،
آن چُـنان که
می خواهـ ...
پنج چیز است که تا جمـع نگـردد با هـــم هست خطاط شدن نزد خرد امر محال
قوت دست و وقوفی ز خط و دقت طبــــع طاقت محنت و اسباب کتابت به کمال
گر ازین پنج یکی راست قصوری حاصل نـــدهد فایده گر سعی نمایی صد سال
به آنان که کسالت را بر بطالت گزیده، بدان میگذرانند:
پنج چیز است از ظواهر بنگی ِ تیر:
افتادگی پلک و
افتادگی پَک و پوز و
افتادگی خایـ*** و کی***!!
- بگذریم-
کویری به لب و
پنجمش حمل پنیر.
می ژُکید در خود می ژُکید درو
انگلی حریف که میزبانش تلف گشته بود
می شکست در خود می شکست درو،
کـَتِ کـَتْ کیتار ِ کـَـــتــَسترُوفی را هدف گشته بود.
فرار تو به سبزه زار مردانگي
فرار من به اخته زار هر كه اورا غريزه است.
فرار من به تو
فرار تو به سبزه زار مردانگي
فرار گمارده به بيوه زار آنجا كه نامش غريزه است.
فرار تو از تو
فرار من از تو
فرارمان از تو به هرزه زار همه ي آنچه جز غريزه است.
***
فرار من به تو
فرار تو ز نو ...
نفرت من از تو
طعنه میزند به نفرت معتاد از تَریاک
طعنه میزند به نفرت خر از هویــــج
طعنه میزند به نفرت کودک از عروسک
طعنه میزند ... به عشق تیغ به بادکنک
گفتی سالهاش بود
کَش همیشه کبود،
فروتن شِکوه های گوشه گذین ِ ریه را به هر کو روبروست
بنگ بنگ
سرفه کرده بود.
تا به گاهش به آلتی آهن میان، کارآمدگــَـردان ِ عالمیان
بیامیخت بــِدو
کزو همیشه کبود
رو در رو با هَرکوش روبروست
اَبَرتفنگ
پس زاده بود.
نارنجی
درون شد
هیچ را ندید
دو سه از هزار را سنجید
همه را درید.
قرمز
درون شد
همه را دید
دو سه هزار را سنجید
همه اش بود که از هم بدرید.
سیاه
درون نشد،
پیشتر دیده بود.
این گفته ام رو به فاصله ی ۵ دقیقه پس از گفتن اینجا به جا مینویسم:
تراوُش دَهَش
رویای خود را
خـَش خـَش
هوش بَرَد از سَرَت که در او چُنان که هست
سَحَر نیابی اش هیچ
دَر بَرَش
گــَــر نیشی نه،
نه بیش خواهد
از هم بَـسـتــَرَش.
آبشخور هفت
آخور هفت
خوره هم هفت است
شام و ناهار، یُنجه.
چه گوسفند ِ نــَر و چه مرغ، ینجه.
گوسفند ِ گوسفند خوار، مرغانِ ِ ینجه خوار و
گوسفند ِ انسان خوار
به جان هم افتاده درین ورطه ی زمانی ِ آزگار ِ خطــّی ِ خطا،
از خانه ی زندان پریده به دهان اژدهای دریده
مست ِ گنـــــدْبــُـزاق ِ لجن زار
لا به لا می کنند اژدها را
دندانها.
همان گوسفند و مرغ و انسان و ینجه.
آخور و گوسفند هفت است
فهم و شعور، هیچی.
مسئولین شایسته ی تربیت و دانش آموختن به دانشجو، ای دانشمند پروران، خسته نباشید!